تبليغاتX
آس های یک بازنده

آس های یک بازنده

 

الهی: نام تو مارا جواز و مهر تو

 مارا جهاز

الهی: گر زارم در تو زاریدن خوش است...

ور نازم به تو نازیدن خوش است

الهی: یادت چون کنم که تو خود در یادی و

 رهی را از فراموشی فریادی...یادی و

یادگاری و در یافتن خود یاری

خوب بد است و بد خوب

در پرتو فروغ گمراه کننده حقیقت این چنین می شود. درست یا نادرست

 کسی چه می داند پلیدی کدامیک از دیگری کمتر است.

ولی در ظاهر همه یکسانند حقیقت را به آتش بکش تا برسی

 به دروغی که سوخته است.

سیاهی سیاه است به سیاهی مرگ ولی زندگی شهر فرنگی است

رنگارنگ که صحنه به صحنه باید دید.

زاینده گناه نیست اما در گناه پرورش می یابد.آنچه که بر همجا حاکم بود

 دیگر ساکن این کره خاکی نیست.

تن به غرایض بپار بسی کریح است. می گویند آنچه که روزگاری

 در هر زخم چرک آلودی ریشه می کرد دیگر نیست در هیچ کجا...

خوب بد است و بد خوب

یاد داری به من می گفتی:

((هیچ کس

حتی تو))

من سخن های تو باور کردم

اما تو؟

زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه چیزی است

 که بیاد می آوریم تا روایتش کنیم.

تو اگر میدانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای مـــــــــــرد چرا تنـــــــــــــــــهایی .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت   توسط pep  | 

اگر بیدار نباشم شب می تواند هر جا که دلش می خواهد بیتوته کند.

 

وقتی چمدانم را باز  می کنم

 

شب به همراه جامه هایم بیرون می ریزد. وقتی لیوان را بر می دارم شب سرزیر می شود.

 

وقتی آخرین سطر نامه ام را می نویسم کلمه هایم بوی شب می گیرند.

 

باید بیدار باشم و هندسه قشنگ حرفهایت را به جنگل های تاریک و مرداب های خاموش

نشان بدهم.

باید آنچنان از عشق تو پر شوم که دلهای نا امید جانی تازه بگیرند.

 

باید غبارها را از روی گنبدهای بلور دور کنم.باید به تمام دشتهایی که پای عاشقان به آنجا

رسیده

 

سربزنم. باید در  جستجوی نیمی دیگر از قلبم باشم که فرسنگ ها از من فاصله دارد.

 

وقتی زمین فقط بر یک مدار می گردد دلم می گیرد. کاش صبح از میان گیسوان تو طلوع

می کرد.

آن وقت می توانستم صدایت را در آیینه ببینم.

 

به من بگو حوا خستگی اش را زیر کدام درخت به در کرد..!

 

چه کسی زودتر عاشق شد آدم یا حوا..؟

 

چه کسی زودتر سیب را بویید..؟

 

اولین دلتنگی سهم کدامشان بود..؟

 

اولین قطره اشکی که در عالم فرو چکید در چشمان کدام یک از آنها درخشید؟

 

به من بگو کی عاشق بشوم..! ساعت هفت برای عاشق شدن دیر است.

 

به من بگو گلهای آفتابگردان ساعت چند از خواب بیدار می شوند..!

 

من از کودکی عاشق یک قناری سبزم که شبی از روزن آسمان در اتاقم افتاد.

 

او آوازهای بلند ازلی را به من آموخت و صادقانه گفت که چگونه گاهی از یک پرتقال زیبا

می توان

به آفتاب رسید و چگونه می توان بالهای یک فرشته را قرض گرفت وبه جای پرهای پروانه

 

نگاهت را میان برگ های دفتر شعر گذاشت.

ashk

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی                                   

                                         که بداند غم دلتنگی و تنهائی ما   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت   توسط pep  |