مرگ امواج
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟
چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر
می زنند؟ دریا ، در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل
آدم ها می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را،
شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
(کارو)
کاری نکنیم که روزی حتی خودمان هم باور نکنیم که داریم دروغ
می گوییم آن هم به خودمان و کاری نکنیم که روزی به خدا هم دروغ
بگوییم و ای کاش روزی مردم با صداقتی همچون صداقت چشمهاشان با
هم سخن بگویند
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه دل نا تمام ماند
افسوس من مرده ام
و شب هنوزهم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست
آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز،
تفاله ی یک زنده نیستند.
****************
آسمان را فراموش کرده ایم،به همین دلیل،
کاری جز دریدن یکدیگر برای مان باقی نمانده است.
ما به حال خود رها شده ایم.
