به اين جايم رسيده!
از قول و قاعده بيزارم
از نام و از نوشتن بيزارم
از ترس، دلهره، دانايی.
بيزارم از چه رفته به باد وُ
از چه خواهد شدِ اين همه که خواب.
هی سيبِ رسيده
طعمِ ناتمامِ به يکْبارگی!
مرا طوافِ همان ملايکم بس بود
سجدهی نور و سکوتِ ستارهام بس بود
اين چه رنج و رازِ بیآغازیست
که هی نرفته باز
دامنِ دريا را به تحفهی تشنهاش تَر کنم؟
مرا به خانهی خودم
به خوابِ همان هزارهی روياريزِ آينه برگردانيد.
نه طعمِ ناتمام و نه برکتِ بوسه
تنها باد است که از فرازِ خاکسترِ ما میگذرد
بگذاريد به خانهام برگردم
مرا جز آن آرمشِ تا اَبَد عجيب
ديگر هيچ آرزويی از اَزَل نبوده است.

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم
برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي
اذان تا نماز

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت   توسط pep
|
سلام دوستان
ممنون از اینکه همیشه به من لطف دارید و به من سر می زنید.
تو این پست می خواستم بگم که.......
می خوام پیوند هارو راه بندازم از دوستانی که میخوان بگن من تو پیوندها بزارمشون.
البته بعضی ها از قبل جا رزرو کردن مثل((آوا.اسیردل.باران بهاری.و...))
راستی اینم بگم که اگه من دیر به دیر میام بخاطر اینه که من مسافرت هستم.
الان حدود ۲ماه ای هست که خونه نیستم البته ۱روز اومدم بعد رفتم.
یک مشکلی دارم اگه حل بشه که هیچ اگه حل....من دیگه خیلی خیلی دیر میام.
برام دعا کنید

پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد
و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند
و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....
بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...
بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...
بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...
من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...
نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...
شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...
تو در طلوع باشي و من در غروب ..
در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است
و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....
من که در غروب زنداني ام !
اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...
بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم
اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم
که تا حالا بارها جان داده بودم ...
پس لبخند بزن...
من دل داده ام تا جان نبازم ...
مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !
فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...
اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...
گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود
که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...
من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برای
هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،
هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...
در اين بهار وقتي از پس هر باران ،
آسمان را مي نگرم ،
سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...
اي کاش از پس هر غباري ،
رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...
من فقط ماندگاري مي خواهم ...
آن هم ماندگاري در طلوع ...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت   توسط pep
|